









قلبم را ادامه میدهم
آنقدر میروم تا به تو میرسم
قلم را در دست میگیرم
و از تو مینویسم
از تویی که همه ی وجود من هستی
تویی که خودِ خودِ منی
میدانی؟
وقتی که نیستی نفس در سینه ام برای بالا امدن جان میکند
قلبم طاقت ضربات محکمی که به دیواره های زندانش میخورد را ندارد
وقتی تو نیستی تیک تاکِ ساعت پتک محکمیست بر سرم
اما...
همین که میایی
همین که میگویی
همین که مرا میخوانی
همین که هستی
کافی است برای دوباره جان یافتنم
تو که میایی دم و بازدمم میشوی و دیگر نفس هایم ارام و شمرده اند
تو که می آیی تپش قلبم میشوی و ضربات ارام قلبم نوازشگر سینه ام میشوند
تو که می آیی گذر زمان برایم بی معنی میشود چرا که هر دم با منی
همدمم !!!
میدانم و میدانی
که در بند بند وجودم نام زیبایت و حس بودنت رخنه کرده ست
با تو به تمام تاریکی های پشت سرم پشت پا میزنم
در تو روشنایی امید به فردایم موج میزند
کنار تو صدای خنده هایم تا آسمان تا ابر تا خورشید تا نور ؛ تا بیکران میرود
آرامش قلبم؛ امید اینده ام؛همنفس دلتنگی هایم... با تو تا خودِ خدا میروم
